پست آخر
پایان این نیمه از زندگی
و
.............................

4:53 AM  | بانوی پاییزی
سلام به روی ماه همه ی عزیزانی که تو این مدت همیشه بهم لطف
داشتن و من رو از محبتهای قشنگشون بی نصیب نذاشتن و همراهم
بودن و به همه ی دوستان گلی که رهگذر دنیای پاییزیم بودن و هستن .....
عجب سلام طولانی ...!!!
این پست یه جورایی با بقیه فرق داره برای همین نمیخوام درگیر کلمات
بشم و میخوام خیلی راحت حرفم رو بزنم و برای همیشه برم.....
۱ماهی میشه که دلم میخواد بنویسم و زیاد دوستای گلم رو منتظر نذارم و
بگم که دیگه قرار نیست بنویسم اما .....
دلم میخواست بیام و بگم که دنیام عوض شده اما ....
اما چی؟!
اما وقتی موقع نوشتن می شد هر چی کلمه و جمله و حرف بود مثل یه
پرنده قفسی که آزاد شده از ذهنم پر می کشید و می رفت ....!
نمی دونم شاید چون چشمم به اینجا می افتاد و یاد خاطره هام می افتادم
دلم نمیو مد باهاش خداحافظی کنم .......
اما امشب دیگه عزم رو جزم کردم که همه چیز رو همین جا دفن کنم و برم ...
برای ادامه ی زندگی جدید امر واجب و لازمی هرچند شاید ......
من همیشه از این لحظه و واژه ی خداحافظی بیزار بوده و هستم اما باور کنید
راهی جز این نیست ........
از عزیزای دلم هم می خوام بعد از این پست نپرسید چرا ؟!
نخواید که برگردم یا باشم ......
نکته:لطفا پیش خودتون نگید چه خودش رو تحویل می گیره ، حالا کی گفت
که برگردی ! چون مطمئن بودم یه سری از گلا می گن این رو گفتم وگرنه اهل
تحویل گرفتن خودم نیستم .
دوست گلم که یه روزی مثل خودم بودی حالا شدی یه قطره اشک زیبا:
درست فهمیدی مهربون خیلی برام عزیز بود .... حالا هم شاید هنوز ....
اما تو این چند ماه خیلی چیزا عوض شد ......
مهربون از اولش هم برای من نبود .....
من هم قسمت اون نبودم .....
حالا دیگه اگه قرار باشه روزی به یادش بی افتم تنها باید مثل یه خاطره
بدونه اینکه حسرتی ایجاد بشه ازش بگذرم و فراموشش کنم .....
امیدوارم که اینطور بشه .......
خودش نمی دونه چه خیانتی در حقم کرد با این حال براش آرزوی
خوشبختی می کنم .....
دیگه نه من از دنیای اون سهمی دارم نه اون حتی می تونه تو خیال
و آرزوی من جایی داشته باشه ....
حالا دیگه همه ی دنیا و خیالم رو به یه انسان دیگه ای که بی هیچ
مقدمه ای وارد زندگیم شد و برای همیشه موندگار هدیه کردم ......
روزی که آشفته بودم و نیاز به کمک ....
شبایی که یه جورایی منتظرش می موندم بلکه بیاد و کمکی
در تصمیم گیریم کنه هیچ خبری ازش نمی شد .....
مثل همیشه ازم فراری بود .....
اونموقع بود که فهمیدم تنها پناهم ، پناه دهنده ی بی پناهانه ....
بهش پناه بردم و توکل به خودش ......
گاهی فکر می کنم اولش یه جورایی به خاطر این فرار کردنای مهربون
با خودم و خودش لج کردم ....
اما باز می بینم همه چیز تنها خواست و اراده ی مهربونترین خالق هستی بود ....
خوب یا بد جلو رفتم و حالا دیگه تنها برای خودم نیستم دلم هم نمی خواد
به اونی که حالا همه ی دنیاش شدم خیانت کنم .....
هرچند که هنوز با درون خودم و قلب و احساسم درگیرم اما حالا که عهدی بسته
شده تا آخرش هستم .......
به مهربون قدیمی گفته بودم هرگز نمی بخشمش حتی حالا که این عزیز تو زندگیم
هست .......
شاید بیشترش هم به خاطر اون .....
اما شب آخر قدر همه رو بخشیدم تا بخشیده بشم ......
هیچ وقت ازت متنفر نشدم که ای کاش اینطور می شد ......
تنها دلگیر بودم و نمی تونستم از خطات چشم پوشی کنم و بگذرم .....
اما اونشب گذشتم تا بگذره و زندگیم رو ایمن کنه .....
تنها می تونم مثل همیشه برات آرزوی خوشبختی کنم .....
حرفها خیلی طولانی شد .... از گلای مهربونم معذرت می خوام .
این حرفها حرفهایی نبود که هر کسی بخواد وقت بذاره تنها به درد
اونایی می خورد که همیشه همراه این دنیا و صاحبش بودن بیشتر
از اون عزیزان عذر می خوام .
برای خودم که لحظه ی سختی خیلی هم سخت اما چه می شه کرد
بازی روزگاره و باید باهاش بازی کرد نمی شه خلاف قانون بازی عمل کرد ....
فکر نمی کنم هیچ وقت دیگه برگردم حتی اگر خدایی نکرده این زندگی اونی نباشه
که می خوام اما شاید یه جای دیگه،یه جور دیگه از شروع فصل جدید زندگی بنویسم ...
میرم اما دعا گوی همتون هستم : چه دوستای همیشگیم و چه اونایی که
فراموشم کردن .
نمی گم همیشه به یادم باشید و برام دعا کنید اما هر وقت که پاییز اومد یا
هر از گاهی که اسمش اومد اگه یادتون بود و به یادم افتادید خودم و زندگیم رو
از دعای خیرتون بی نصیب نذارید ، مخصوصا این روزها ........
بهترینها برای همتون آرزو دارم به خصوص برای اونی که یه روز صاحب همه ی
این دنیای من بود .
همتون رو به خالق عشق و ایثار می سپارم همینطور تورو ..... قدیمی.

آنقدر درد درون را در دل خود ریختم
تا که خود با درد هستی سوز خود آمیختم
.
.
تا جدا ماند من در من زهر بیگانه ای
از تو هم ای عشق بی فرجام من بگریختم

4:41 AM  | بانوی پاییزی |
مهربون پروردگارم! اطمینان رو تو در قلبم جا بده ....
هر روز که می گذره بیشتر ایمان پیدا می کنم که
گره ی کور دلم تنها با دستهای پر مهر تو باز میشه
نه هیچ کدوم از بنده های خاکیت .....
حتی مثل اینکه قراره از دست اونی که این گره رو
زده هم کاری برنیاد ........!!!!!
پس التماسهای دل بارونیم رو تنها تو جواب بده ...
نجاتم بده از :
۲ دلی ...
سردرگمی ...
آشفتگی ...
تنها یک دل قرص و محکم بدونه ذره ای تردید و
ترس از پشیمونی در آینده نه چندان دور می تونه
درمون درد پنهونم باشه ........
مهربونترین! بشنو این درد دلهارو و وجودت رو
تو این روزهای پراضطراب ازم دریغ نکن ......
1:59 AM  | بانوی پاییزی |